تركش هاي نيازمندبدنش تركش آجين شده بود . يك دستش به كمرش بود و با دست ديگرش سرُم را گرفته بود و توي راهروي بيمارستان لنگ لنگان مي رفت به سمت اتاق مدير . به همراه پدر و چند نفر از فاميل ها تازه از همدان رسيده بوديم به بيمارستان نمازي شيراز . داشت با مدير بخش صحبت مي كرد . مي گفت : « من بايد برگردم . بچه ها به من نياز دارند . » مدير بخش با آرامش و خوش رويي جواب مي داد : « تركش هاي بدنت هم به دكتر نياز دارند . » پاك كلافه شده بود . يك ريز تكرار مي كرد : « بچه هام ! بچه هام ! اون ها به من نياز دارند . » راوي : صادق چيت سازيان ، برادر شهيد چيت سازيان