خبر گل پنبه
نيمههاي شب بود، بچهها رفتند پتو بياورند تا بخوابند. يك دفعه سرو كلهي «امير
مسعود محمدزاده» پيدا شد. ميخنديد، چه خندهاي! از خنده داشت غش ميكرد. خم و
راست ميشد و به بيرون اشاره ميكرد و لابهلاي حرفهايش ميشنيدم كه ميگفت:
«لطفي... لطفي... افتاد.»
از چادر زديم بيرون. امير مسعود را كه همچنان ميخنديد انداختيم جلو. او ميخنديد
و تلوتلو خوران جلو ميرفت. جلوي چالهي توالت صحرايي ايستاد. بيچاره لطفي با چند
تا پتو افتاده بود توي چاله و دست و پا ميزد تا بيرون بيايد. به محمدزاده نگاه
كرديم و با غيظ گفتيم: «بي خير! به جاي خنده كمكش ميكردي. آمدهاي خبر گل پنبه
برايمان آوردهاي!» با چه بدبختي لطفي را از چاله كشيديم بالا و از منبعها آب
آورديم و شستيم و تميزش كرديم. برگشتيم توي چادر. لطفي ديد پتو ندارد. گفت: «ميروم
پتو بياورم.» خنديديم و گفتيم: «اين دفعه خيلي مواظب باش.»
چند دقيقه بعد صدايي را از بيرون شنيديم يك نفر داشت ميخنديد و فرياد ميزد:
«ل... لطفي... رف... افتاد... تو چاله...»
اين بار به جاي اين كه هراسان بشويم از خنده ريسه رفتيم. وقتي رسيديم بالاي سر
لطفي ديديم توي فاضلاب دست و پا ميزند و با عصبانيت ميگويد:
« چرا روي اين چالهي بيكردار را نميپوشانيد. چرا علامت نميگذاريد، بيخيرها!!»
|