سر و كله ي خودم


آفتاب داغ ظهر زده بود توي سر و كله مان ، خبر مرگمان گفتيم سرمان را زمين بگذاريم چرتي بزنيم . چشمتان روز بد نبيند ، مثل آوار افتاد روي سرمان . نيم خيز شدم : «چه كار مي كني برادر هيچ معلومه ؟ !‌ سر و كله ما را كه له كردي بي انصاف ! » لابد فكر مي كنيد افتاد به دست و پايمان و عذر خواهي كرد و گفت : شرمنده برادر حواسم نبود ، نه گفت : «ببخشيد اخوي خيال كردم سرو كله ي خودم است !»

 




نظرات شما
نام و نام خانوادگي :    
ايميل :
نظر شما :
توجه نماييد : نظرات شما پس از تاييد مدير سايت نمايش داده خواهد شد
 
وضعيت نظر جديد : ---


نظرات ارسال شده :

  
تعداد نمايش : ۱۴۲۲
Copyright : www.KongerehSardaran.ir    Email : Info@KongerehSardaran.ir    Powered by : ProgrammersHeaven