|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|
| به طرف نهر خيّن |

باور كنيد در حال حاضر هم دسترسي به رزمندگان و ايثارگران
همان قدر مشكل است كه در زمان جنگ پيدا كردن آنها در خانه و شهر و كلاس هاي درس.
براي گفت و گوي اين شماره دنبال فردي بوديم كه در عمليات بيت المقدس حضور داشته و
بتواند در اين باره براي ما صحبت كند. اسم چند نفري را در دفترم نوشتم و سعي كردم
با آنها تماس بگيرم. اما متأسفانه بيشتر آنها يا درگير عوارض، مشكلات و بيماريهاي
ناشي از مجروحيتهاشان بودند. يا سرشان به جلسه و كار و مسؤوليتهاي فراوان گرم و
يا گوشيهاي همراهشان خاموش بود. عدهاي هم گوشهي عزلت گزيده و انزوا اختيار كرده
بودند و حاضر به مصاحبه نشدند. آنها عقيده دارند اگر جنگيدند تكليف خود را انجام
دادهاند. وظيفهاي بود كه اميدوارند به درستي به انجام رسانده باشند.
يكي از همين آقايان، علي خوشلفظ است كه هر چه گفتيم
نپذيرفت و آخر هم مجبور شديم كه از راه ديگري وارد شويم. ناچار شدم از ترفند زنانهام
استفاده كنم. طرح دوستي با خانم ايشان ريختم و دنبال نقطهي مشتركي گشتم. خوشبختانه
تفاهم خوبي در اين باره داشتيم. هر دو معتقد بوديم كه اگر ديروز تكليف در جنگيدن
بود، امروز تكليف بر حفظ و پاسداري ارزشهاي گرانقدر جنگ و انتقال آن به نسل
جوان امروز و سالهاي بعد است. همين تفاهم باعث شد تا خانم ايماني، همسر آقاي خوشلفظ،
ايشان را راضي كند تا پاي ميز مصاحبه بنشيند و ما بتوانيم خاطرات شنيدني و جذابي
را دربارهي عمليات بيتالمقدس از زبان ايشان بشنويم. و ايشان هم مرتب زير لب
زمزمه كنند: «عجب از دست شما زنها! باور كنيد اگر اصرار خانم نبود به مصاحبه راضي
نميشدم.» (قابل توجه خانم ايماني: من در همينجا از تلاش شما و فراهم كردن زمينههاي
انجام اين مصاحبه به نوبهي خود بسيار سپاسگزارم. سردبير)
آقاي خوشلفظ رزمندهي نوجوان 16 ساله و جانباز آن سالها
در تمامي مراحل عمليات بيتالمقدس شركت داشتند. من از ايشان خواستم ابتدا از نحوهي
مجروحيتشان در اين عمليات بگويند.
مرحلهي دوم عمليات بود. جنگ سختي در گرفته بود. جنگ تانكها
در برابر رزمندههايي بيسلاح و مهمات. فكرش را بكنيد كه دشت وسيعي بود كه تا چشم
كار ميكرد تانك بود. ما هيچ مفري نداشتيم. مجبور بوديم بدويم و به طرف تانكها
نارنجك پرتاب كنيم. سه متري عراقيها بودم كه يكدفعه تير تيربار تانك به كمرم
اصابت كرد و به زمين افتادم. شهيد حبيب مظاهري كه در آنجا هم نقش فرمانده را ايفا
ميكرد و هم نقش امدادگر را، من را از زمين بلند كرد و تا نزديكي پل با خود آورد و
گفت: «خوش لفظ! بقيه راه را خودت برو». نميتوانستم روي پاهايم بايستم، ناچار سينهخيز
شدم . دو ساعت طول كشيد تا سينه خيز به جادهاي رسيدم. آنجا با بالگرد من را به
ماهشهر اعزام كردند. در بيمارستان بستري شدم. همانجا بود كه احمد بابايي فرمانده
گردان مالك را ديدم. انگشتش قطع شده و استخوان دستش خرد شده بود، كه آنرا گچ
گرفته بودند. آمد پيش من و گفت: «علي! ميخواهند ما را به مشهد اعزام كنند. مشهد
رفتن همان و از عمليات جا ماندن همان. بيا با هم فرار كنيم و برگرديم به خط!» قبول
كردم و با همان لباس بيمارستان دويديم طرف بالگردي كه داشت براي آوردن مجروح به
خط ميرفت. پشت بالگرد قايم شده بوديم تا در موقع مناسب بپريم توي بالگرد كه
ناگهان خلبان ما را ديد و مانعمان شد. احمد گفت: «اين طوري نميشود.» حالا صبح زود
بود. دور تا دور بيمارستان را نرده كشيده بودند. علي با آن دست مجروحش از نرده
بالا كشيد و تازه دست من را هم گرفت و كشيدم بالا. با آن وضعيت و آن كمرِ درب و
داغان. به اين ترتيب از بيمارستان فرار كرديم. حالا نه پول داشتيم و نه حال و وضع
درست و حسابي. با اين وضع بايد از ماهشهر تا دارخوين ميرفتيم. به هر شكلي بود
منزل به منزل راه را طي كرديم. از اين ماشين پياده ميشديم و سوار آن ماشين ميشديم.
بالاخره عصر همان روز رسيديم انرژي اتمي. آنجا همين كه بقيه ما را ديدند، تعجب
كردند و گفتند: «مگر شما شهيد نشدهايد. ما اسم هر دوي شما را در ليست شهدا ديدهايم.»
احمد بابايي همان شب، خودش را به حبيب مظاهري رساند . رفتند
تا خط را تحويل بگيرند. شب يك آر.پي.جي جلوي پايشان منفجر شد. احمد مستقيم به
بهشت رفت. و يك تركش هم به سر مظاهري خورد و او را به پشت جبهه فرستاد.
آقاي خوشلفظ با آن وضع چهطوردر مرحلهي بعد عمليات شركت
كرديد، مشكلي برايتان پيش نيامد؟
البته خيلي سخت بود. با آن شرايط هر روز مجبور بودم
پانسمانم را عوض كنم و دارو بخورم، تا زخمم عفونت نكند. خيلي هم از من خون رفته
بود و ضعيف شده بودم؛ اما حرف امام براي ما حجت بود. امام از ما خواسته بود تا
خرمشهر را آزاد كنيم. فرماندهان ما از ما فتح خرمشهر را ميخواستند. ما اعتقاد
داشتيم حرف فرماندهان همان حرف امام است. به اين خاطربا بدترين شرايط، با دست خالي
ميجنگيديم. رزمندههاي نوجواني بودند كه پوتينهاي شماره 42 از پاهاي كوچك آنها
بيرون ميآمد. يا رزمندههايي بودند كه بهدليل كمبود آب و نداشتن قمقمه و تانكر
حمل آب با يك دست يك دبهي بزرگ آب را ميگرفتند و با دست ديگر اسلحه حمل ميكردند
و ميدويدند. ما در سختترين شرايط ميجنگيديم. اما نميتوانستيم ببينيم كه صدام
خودش را پيروز جنگ ميداند و بهخاطر تصرف خرمشهر آنقدر مغرور شده كه اسم آنرا به
محمّره تغيير داده و خرمشهر را به نقشهي عراق اضافه كرده است. صدام فكر نميكرد
ايران بتواند خرمشهر را آزاد كند به همين خاطر با غرور ميگفت: «اگر ايران خرمشهر
را از ما پس بگيرد من كليد بصره را به آنها ميدهم!» صدام تنها نبود. سي و دو
كشور ديگر او را حمايت ميكردند. من خودم در مرحلهي دوم عمليات، سربازهاي مصري،
اردني، سوداني را ديدم كه به اسارت مادر آمدند. ما از اين طرف با دست خالي، با آر.پي.جي
و كلاش و نارنجك تانك آنها را ميزديم و آنها از آنطرف با تريلي تانك نو توي
جبهه خالي ميكردند. سلاحهاي ما مربوط به جنگ جهاني دوم بود. عراق با پيشرفتهترين
سلاحها با ما ميجنگد. ما احتياج به نيرو داشتيم تا خرمشهر را پس بگيريم. به همين
دليل گذشته از منِ مجروح، خيليهاي ديگر با دست قطع شده با يك پا و با بدني پر از
تير و تركش و جراحت ميآمدند و ميجنگيدند و مقاومت ميكردند.
حالا از روز سوم خرداد ماه سال 1361 بگوييد، روز آزادسازي
خرمشهر.
من آن زمان مسؤول تيم شناسايي گردان مسلمبن عقيل از تيپ 27
حضرت رسول بودم و قرار بود به طرف نهر خيّن عمليات كنيم. عراقيها از روي پل به
همراه دويست تانك به طرف ما در حال پيشروي بودند. تانكها ما را نشانه گرفته بودند
و ما با آر.پي.جي به طرف آنها ميدويديم. خيلي از بچهها در آن منطقه شهيد شدند.
آن منطقه دشت وسيعي بود و عراق كاملاً بر ما اشراف داشت. از تعداد 310 نفر نيرو حدود
120 نفر بيشتر نمانده بوديم.
كلاشهاي ما به آنها كارگر نبود. ما شنيده بوديم خرمشهر آزاد شده و نميخواستيم
شيريني اين پيروزي به تلخي شكست منجر شود. شاهد صحنههاي غمانگيزي بوديم. بچهها
مثل گل با تيربارهاي تانك پرپر ميشدند و روي زمين ميافتادند. اما ما از مقاومت
دست بر نميداشتيم. تثبيت پيروزي خرمشهر در بهدست آوردن نهر خيّن بود. به طرف
تانكها ميدويديم و با نارنجك آنها را به آتش ميكشيديم. تانكها وقتي ديدند
عرصه بر آنها تنگ شده فرار را ترجيح دادند و بالگردهاشان را بالاي سر ما
فرستادند. جنگ سختي بود. هيچ جانپناهي در آن دشت وسيع و صاف نداشتيم. حاج احمد
متوسليان آمد وسط دشت و با دوشكا تانكها را ميزد و بالگردها را فراري ميداد.
بچهها به هيچ وسيلهاي حاضر به عقب نشيني نبودند. نميدانيد با چه حجم شهيد و با
چه مقاومت جانانهاي نهر را گرفتيم و آزادي خرمشهر را تثبيت كرديم.
شما چه زماني به خرمشهر رفتيد؟
روز هفتم خرداد ماه. بدنم عفونت كرده بود. بچهها ميگفتند
تنت بوي بدي مي دهد، مرا به زور ه عقب فرستادند. در مسير راه جنازههاي عراقي را
مي ديدم كه روي زمين افتاده بودند. تانكها از روي اجساد مطهر شهداي ما عبور كرده
و بدن متلاشي آنها را با زمين يكسان كرده بودند. از كنار دژ گذشتم و پياده تا خرمشهر
آمدم. مردم وارد شهر شده بودند. خرمشهر كه به ويرانهاي تبديل شده بود، حالا غرق
در شادي و سرور بود. مردم با شور و نشاط در شهر تردد ميكردند. هرچند هنوز تعدادي
از عراقيها در شهر باقي مانده بودند. شور و حال مردم وصف نشدني است. در يكي از
خيابانها به خاك افتادم و سجدهي شكر بهجا آوردم.
تلخترين و شيرينترين خاطره در عمليات بيتالمقدس؟
شيرينترين خاطره همين آزادسازي خرمشهر بود. مردم از گوشه و
كنار كشور با ماشينهاي خود تا پشت شهر آمده بودند و منتظر آزادي خرمشهر بودند. به
محض آزادسازي خرمشهر مردم به داخل شهر آمدند. يكي با بار هندوانهاش آمده بود و آن
را در بين رزمندهها پخش ميكرد. آن يكي با يخچال بستني و آبميوهي خنك آمده بود.
يكي تريلياش را آورده بود كه با آن اسيرهاي عراقي را سوار آن كردند و به عقب
فرستادند. خلاصه هرچه از شادي مردم و همدلي و همكاري آنها بگويم كم گفتهام.
اما تلخترين خاطره هم خبر شهادت دوستان بود. از جمله
فريدون عيوضي، حَجّه فروش، كشوري دلاور، قوجهاي و شهبازي.
آقاي خوشلفظ ميدانم هنوز خيلي حرفها دربارهي اين عمليات
باقي مانده، بهمخصوص اين كه شما در تمام مراحل عمليات بيتالمقدس حضور داشتيد؛
اما چارهاي نيست. زيرا صفحات نشريهي ما محدود است و گنجينهي خاطرات بكر شما
تمام نشدني. از شما ميخواهم به عنوان حرف پاياني اگر صحبت ديگري داريد بفرماييد.
روز آزاد سازي خرمشهر روز جشن و شادي ملت ايران است. ما با
پيروزي در اين عمليات قدرت ايمان خودمان را به همهي دنيا نشان داديم. هرچند شهداي
زيادي را هم تقديم كرديم. اما اين عمليات فتح بابي شد براي پيروزيهاي ديگر و نشان
دادن قدرت و استقامت ملت غيور اسلامي ايران به تمام جهان.
۰۱/۰۳/۱۳۸۹
| | |
|
|
 |
|
 |
|
|
|
| |