گفت وگو با مادر شهيد ميرزا آقاجاني





 
بهناز ضرابي زاده




             باباي بچه ها – حاجي – خيلي دلش مي خواست پسر داشته باشيم . مي گفت : « دلم مي خواهد يك پسر داشته باشم . با خودم ببرمش هيأت . توي هيأت كمكم باشد .» حاجي سرپرست هيأت سر گذر بود و باستاني كار . مي گفت : « دلم مي خواهد توي زورخانه همان طور كه بچه هاي ديگران را آموزش مي دهم پسر خودم را هم آموزش بدهم . چي مي شد يك پسر داشتم. باستاني كارش مي كردم . » حاجي يك دوست روحاني داشت كه گاهي اوقات خانه ي ما ميهمان بود . ما بهش مي گفتيم آقا مجيد . امام جماعت مسجد مان بود - حاج آقا سعيدي - خيابان شهدا مي نشستيم يك بار حاجي به آقا مجيد گفته بود : « نذر كرده ام اگر خدا پسري به من بدهد شب هاي چهارشنبه ي هر هفته روضه برگزار كنم .» آقا مجيد گفته بود : « پس يا علي .» از چهار شنبه ي همان هفته روضه را برقرار كرد . مي خنديد و مي گفت : « فعلاً اين نقد را بچسب بقيه اش با خدا . » سر يك سال پسرمان به دنيا آمد . بعد از دو تا دختر . حاجي سر پايش بند نبود . به آرزويش رسيده بود . اسمش را گذاشت حسين و آقا مجيد هم اذان و اقامه را در شب چهارشنبه اي كه براي روضه خواني به خانه ي ما آمده بود در گوشش گفت و اسم و فاميلش را در گوش راســـت و چپيش تكرار كرد .« حســين ميرزا آقا جاني » حسين من در همين روضه خواني بزرگ شد . اگر بگويم پسر نماز خوان و مؤمني بود و چه و چه كه مي روم توي حرف هاي تكراري و شعاري ولي خدايي اين طوري بود . مؤمن و سر به راه . از همان بچگي عاشق امام حسين و تاسوعا و عاشورا بود . با پدرش مي رفت هيأت . خادم هيأتي ها بود . گفتم كه پدرش باستاني كار بود . حسين كه سه ، چهار ساله شد با حاجي مي رفت زورخانه تا جايي كه شد قهرمان چرخ كشور . انقـــلاب كه شــد حـــاجي خودش كه مي رفت تظاهرات ، پسرش را هم با خودش مي برد . انقلاب كه پيروز شد ، حسين رفت و عضو بسيج شد . توي مسجد حضرت علي (ع) . جنگ شروع شده بود . مدام مي گفت مي خواهم بروم جبهه . نمي گذاشتيم . يك وقت خبردار شديم بي خبري ما اعزام شده . من و حاجي روزو شب نداشتيم . آخرش حاجي رفت مسجد سراغ آقاي ترابي مسؤول بسيج و گفت « من بچه ام را از تو مي خواهم . همان طور كه اعزامش كردي برش گردان ! » شبانه با آقاي ترابي رفتند جبهه ي جنوب . حسين را پيدا كردند . هر چه قدر بچه ام التماس كرده بود كه بگذاريد بمانم ، حاجي اجازه نداده بود . آخرش حسين گفته بود : « پس اقلاً تو بمان . يا من يا تو . حداقل يك نفر از خانواده ما بايد بيايد جبهه . »
حاجي بهانه آورده بود كه : « من مادر و خواهر هايت را گذاشته ام خانه ي تنها ، زير بمب و موشك . تو چي مي گويي ؟» آن وقت تازه دختر سوم مان مرضيه به دنيا آمده بود . حاجي حسين را برگرداند . اما بچه ام همه اش بهانه ي جبهه را مي گرفت . حاجي خيلي دوستش داشت . مي گفت : «حسين جان! تو پسر من نيستي . دوست مني ، برادر مني ، همه كس مني . » علاقه ي اين پدر و پسر به هم يك چيز عجيبي بود . عالم و آدم مي دانستند . ما فكر مي كرديم جنگ يكي ، دو سال بيشتر طول نمي كشد تا آن موقع هم حسين چسبيده به درس و مدرسه . اما جنگ آن قدر ادامه پيدا كرد تا حسين به سن سربازي رسيد و رفت عضو سپاه شد و از طريق آن جا اعزام شد جبهه . خيلي كم به مرخصي مي آمد . حاجي بي تابي مي كرد . نامه پشت نامه برايش مي نوشت و مي فرستاد . يك وقت خبردار شديم حسين مجروح شده . آمد با دو تا چوب زير بغلش . از ناحيه ي پا مجروح شده بود . نمي دانيد حاجي چي مي كرد براي اين يكي يكدانه اش . هنوز حالش درست و حسابي خوب نشده بود كه گفت بايد برگردم سر خدمتم . و رفت . يك سال خدمت بود . يك روز آمد مرخصي اما چند روز بيشتر نماند . موقع رفتن ، حاجي چند تا پاكت نامه داد به اش و گفت : « زود زود نامه بنويس . » گفت : « خودتان را به نامه عادت ندهيد . اين بار ديگر نامه نمي نويسم .»
همان وقت مرضيه آمد و گفت : « مامان ! حسين ورق هاي دفتر خاطراتش را چسب زده گذاشته پشت پشتي. » دلم لرزيد . از زير قرآن ردش كردم . هيچ وقت عادت نداشت موقع رفتن برگردد و نگاه مان كند . اين دفعه سر كوچه كه رسيد ، برگشت و به من نگاه كرد و خنديد . خيلي وقت بود رفته بود . نه نامه اي ، نه خبري . يك روز حاجي آمد و گفت : «زن به گمانم حسين شهيد شده ! » روي پله ها از حال رفتم .گفتم :« چي مي گويي ؟ » گفت : « الان چند وقت است هر كس من را مي بيند مي گويد از حسين خبري نداري ؟ به دلم شده حسين شهيد شده . » فردا پس فردا آمدند و خبر شهادتش را آوردند . جنازه اش نيامده بود . اما برايش تشييع جنازه گرفتند . من نرفتم . گفتم پسر من زنده است . من دنبال اين تابوت خالي بدوم كه چي ؟ وقتي مي دانم پسرم تويش نيست . من نمي آيم . خودم را دلداري مي دادم . تا چهل و پنج روز مي گفتم امروز خبر سلامتي اش مي آيد فردا مي آيد . شهيد چيت سازيان با حسين رفاقت عجيبي داشت . حاجي رفته بود سراغش و گفته بود : « من پسرم را به تو سپردم از تو هم مي خواهمش . » بعد ها شنيديم كه خود چيت سازيان رفته تو خاك عراق و حسين را آورده . جسد بچه ام چهل و پنج روز مانده بود تو خاك عراق زير برق آفتاب . تمام تنش سوخته بود و متلاشي شده بود بس كه دور و برش گلوله و خمپاره منفجر شده بود . حسين ام را از روي ساعتش شناخته بودند و پلاتيني كه توي دستش بود و يادگار يك شكستگي استخوان در كودكي اش بود . حاجي تنها شده بود . روز تشييع جنازه رفته بود زير تابوت پسر يكي ، يك دانه اش . وقتي گريه مي كرد تمام تنش مي لرزيد . مي گفت : « اين تمام هستي ام است ، جانم ، برادرم ، همه كس ام فداي امام حسين . » وقتي فرياد مي كشيد: « ياحسين !» زميــن و زمــان مي لرزيد و ســنگ به گــريه در مي آمد . حاجي آدم ورزشكاري بود . چهار شانه و هيكلي و خوش تيپ . از روزي كه حسين شهيد شد ، خانه نشين شد . سر يك سال شد يك پيرمرد هفتاد ساله . اصلاً نصف شد . پيش ما كه گريه نمي كرد . كاش گريه كرده بود . خود خوري مي كرد . من هم از او بدتر . دلم نمي آمد پيش حاجي گريه كنم . ظهر هاي گرم تابستان از خانه مي زدم بيرون توي كوچه ها مي گشتم بببينم كجا پرچم سياه زده اند بروم بنشينم دور از چشم همه گريه كنم . يا وقتي هايي كه مي رفتم خيابان ، همه اش به كفش هاي مردم نگاه مي كردم و دلم خوش بود كه ديدي اين آقا كه رد شد كفش هايش مثل حسين بود . جايمان ديگر شده بود باغ بهشت . مي گفتم خدايا چي مي شد كه خانه اي اين دور و بر نصيبم مي كردي روز و شب بيايم سر قبر حسين ام . بچه ها چسب هاي دفتر خاطرات حسين را باز كرده بودند . آن ها مي خواندند و من اشك مي ريختم نوشته بود كه عاشق امام و شهادت است . قسم مان داده بود نگذاريم حرف امام زمين بماند . يك وقت نشسته بودم سر قبر حسين ديدم يك پسري هم نشسته رو به برويم درست شبيه حسين . قلبم ريخت گفتم حتماً اشتباه كردم . به حاجي نشانش دادم . حاجي سر حرف را با او باز كرد . همان شد . پسر وقت و بي وقت مي آمد به ما سر مي زد . من و دخترها كه نمي رفتيم جلو با او حرف بزنيم . از پشت پنجره گوشه ي پرده را كنار مي زديم ، نگاهش مي كرديم و هاي هاي گريه مي كرديم . عجيب شبيه حسين ما بود . حاجي از بس كه گريه كرده بود بينايي اش را از دست داده بود . دهمين سالگرد شهادت حسين بود . حاجي توي بيمارستان دياليز مي شد . به پرستارش گفت : « من بايد بروم مراسم پسرم را برگزار كنم . » دكتر و پرستار ها اجازه نداده بودند . خودش بي خبري آن ها سرش را انداخته بود پايين و آمده بود خانه . مراسم حسين را راه انداخت و حالش بد شد . به ده روز نكشيد . حاجي رفت پيش پسر يكي يك دانه اش . بعد ها دختر ها خانه ي قديمي خيابان شهدا را فروختند . اين آپارتمان نقلي را برايم خريدند . نمي دانستم توي آن خانه زندگي كنم . كسي چه مي داند توي دل مادر و پدر هاي شهدا چه مي گذرد يك كلام مي گويند پسرش شهيد شد و تمام . نمي دانند ما بعد از شهدا چه كشيده ايم . بعد از حسين ام ؛ شوهرم ، خانه ام ، زندگي و خوشي و بچه و همه و همه را از دست داده ام به خدا . از صبح تا عصر صندلي مي گذارم پشت پنجره ؛ مي نشينم و كوچه را نگاه مي كنم . تا بلكه يك نفر شبيه حسين بيايد و از اين كوچه رد شود . يا كسي شبيه حاجي را ببينم كه همدوش حسين از سر كوچه مي آيد به طرف اين خانه . همه اش در آرزوي اين خيالم . اما نشده است كه ببينم . با اين حال باز منتظر و اميدوارم . دلم خوش است بالاخره يك روز هر دويشان بيايند و از اين كوچه رد بشوند تا بلكه دل اين مادر چشم نگران به ديده شان روشن شود .


 

۲۱/۱۱/۱۳۸۸

نظرات شما
نام و نام خانوادگي :    
ايميل :
نظر شما :
توجه نماييد : نظرات شما پس از تاييد مدير سايت نمايش داده خواهد شد
 
وضعيت نظر جديد : ---